شی نو بی ( سامورایی رانده شده ):
دخترک جوان با وحشت و نگرانی زیادی که از عمق احساساتش نسبت به سامورایی شی نو بی داشت ، در گوشه ای از میدان اصلی شهر ایستاده بود ومانند سایرین نظاره گر مبارزه سامورایی بود . آشنایی او با این سامورایی مبارز تنها به 1 سال پیش بر می گشت ، یعنی زمانی که سامورایی دخترک را از کافه ای بدنام نجات داده بود و با خودش در سرنوشت نامعلومش ، همراهش کرده بود . در این روزگار در هر گوشه و کنار از ژاپن سامورایی های رونین ( بدون ارباب) یافت می شدند . دوران سامورایی ها به پایان رسیده بود و کشور در حال تحول و گسترش بزرگی بود . باروتها و فشنگ ها دیگر جایی برای سامورایی ها و شمشیرهایشان نمی گذاشتند و این سامورایی ها برای گذران زندگی دست به هر کاری می زدند و تنها عده ای معدود که هنوز به راه ورسم بوشیدو اعتقاد داشتند ، با مبارزه امرار معاش می کردند و دخترک خوب می دانست که سامورایی پول هایی را که از مبارزاتش بدست می آورد ، جز مقدار اندکی که خرج خودش و دخترک می کرد ، مابقی را برای خانواده اش می فرستاد .
دخترک با فریاد سامورایی از رویاهایش بیرون آمد ، سامورایی با سرعت زیادی به طرف حریفش حمله کرد و چنان برق آسا این کار را کرد که گویی خسته و زخمی نیست ، او در مبارزه قبلی اش زخم های زیادی برداشته بود و علارقم مخالفت دخترک پا به میدان این مبارزه گذاشته بود .
چند ثانیه ای در سکوت گذشت ، دخترک ناباورانه می دید که سامورایی ناجی اش از پا افتاده است و سراسیمه به طرف او دوید . اما گریه ها و ناله های او تاثیری نداشت ، سامورایی گویی سالهاست که در انتظار این آرامش بوده است . سامورایی به آرزویش رسیده بود ، او در حین مبارزه کشته شد و این نهایت راه بوشیدو است .
دخترک یاد آموزشهای سامورایی در این یک سال گذشته افتاده بود ، چهره اش جدی و با ابهت شده بود ، دخترک خوب می دانست خانواده سامورایی به پول احتیاج دارند ، پس دلیلی نمی دید که آنها را از مرگ او آگاه سازد ، شمشیر سامورایی را برداشت و به طرف میدان مبارزه بازگشت . به راستی که راه مبارزه همیشه ادامه خواهد داشت .
